امام موسی صدر
سه‌شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸● شماره ۱۹۱۵
درباره ما ارتباط با ما شماره آخر آرشيو دوره قبل
 
عنوان‌های خبری
صفحه اول
داخلي
اقتصادي
اقتصادى (2)
گوناگون
فرهنگ و هنر
داخلى (2)
بورس
حوادث
بين الملل
ورزشي
اجتماعي
صفحه آخر
صفحه اول -> صفحه آخر
روايت فرهاد توحيدى از نمايش مستند «بانوى گل سرخ» در آکادمى اسکار
اثر ميرطهماسب غرور ملى را برمى انگيزاند
ايسنا- فرهاد توحيدى رئيس کانون فيلم‌نامه‌نويسان سينماى ايران که اين روزها در آکادمى اسکار به سر مى‌برد، متنى را پيرامون جلسه نمايش مستند «بانوى گل سرخ» که بدون حضور کارگردانش مجتبى ميرطهماسب در اين آکادمى به نمايش درآمد، نوشت. توحيدى در اين متن آورده است:«.. نه کسى پولى برايشان خرج کرده،نه شامى در کار است،نه قرار است بعدش هديه اى بگيرند.با اين حال آمده‌اند. پول هم داده‌اند و گوش تا گوش سالن بزرگ دانشگاه «يو سى ال اي» را پر کرده‌اند. مسن‌ترها و ميان سال‌ها،آنها که پيداست مدت‌ها همديگر را نديده‌اند حال و احوال مى‌کنند. فارسى حرف مى‌زنند.آن وسط‌ها يکى دو کلمه انگليسى مى‌پرانند و جوان‌ترها که ورجه وورجه مى‌کنند و مثل گنجشک‌ها جيک جيکشان بلند است بين گفت‌وگوى انگليسى‌شان تک جمله‌هاى فارسى مى‌پرانند.
مسئول فعاليت‌هاى نمايشى دانشگاه پشت ميکروفون اعلام مى‌کند که فيلم تا لحظاتى ديگر آغاز مى‌شود. او توضيح مى‌دهد که کارگردان فيلم به دليل توقيف پاسپورتش نتوانسته از ايران خارج شود. به‌همين دليل نامه کوتاهى را که خطاب به تماشاگران نوشته،خانم دولت‌آبادى تهيه‌کننده اجراى فيلم خواهد خواند.خانم دولت آبادى پشت ميکروفن مى‌رود و نامه ساده مجتبى ميرطهماسب را مى‌خواند«متاسف است که در جمع تماشگران نيست» در نامه کوتاهش از همايون صنعتى تشکر مى‌کند.«مردى که امروز در ميان ما نيست»
پرده باز مى‌شود.عنوان فيلم بر پرده ظاهر مى‌شود،«بانوى گل سرخ» صورت نجيب و مهربان همايون صنعتى بر پرده مى‌نشيند. پيرمرد هشتادو سه ساله‌اى که با بغض و اندوه مثل روح خوابگردى در اتاق‌هاى تودرتوى ساختمان نوسازى که به سبک معمارى کويرى ايران ساخته شده پرسه مى‌زند.
يادگارهاى باز مانده از همسر از دست رفته‌اش شهين صنعتى را نشان مى‌دهد و او را معرفى مى‌کند. زنى که ديگران با صفت شيرزن از او ياد مى‌کنند.همايون صنعتى خود اعجوبه‌اى است از خاندان صنعتي- نوه على اکبر خان صنعتي. بنيان‌گذار پروشگاه صنعتى در کرمان. فيلم درباره کارهاى بزرگ همايون صنعتى نيست.از تحولى که او در صنعت نشر ايران ايجاد کرد،از کتاب‌هايى که ترجمه کرد حرفى نمى‌آورد. فيلم در باره همسر اوست.شهين،زنى که هکتارها زمين را زير کشت گل سرخ برد.آن‌هم در جايى که کشت خشخاش متداول بود. يک تنه،شب‌ها در دو اتاق وسط بيابان زندگى کرد، پشت وانت نشست،نهال و کود و مصالح برد وآورد تا بوته‌ها به بار بنشينند. تا به جاى عطر تلخ ترياک،رايحه مست‌کننده گل سرخ و عطر گلاب در فضا شناور شود. پيرمرد عاشق جورى از شهين حرف مى‌زد که هنوز مى‌شود لرزش دست و دل را از پشت کلمات شفافش حس کرد... همه لرزش دست و دلم از آن بود/که عشق پناهى گردد/پناهى نه،تکيه گاهى گردد... طنز و نشاط پيرمرد بر تاريکى سالن غلبه مى‌کند.جورى از ناملايمات، از پنج سال حبس بى‌جهت حرف مى‌زند که انگار نيش پشه‌اى بيش نبوده،روستاييان از شهين مى‌گويند. از رابطه چهره به چهره،از لطف مادرانه او. باغ مسرى است گل سرخ مسرى است.حالا همه گل سرخ مى‌کارند.در دهات مجاور کشت خشخاش ورافتاده و روستاييان گروه گروه با کيسه‌هاى گل سرخ مى‌آيند تا به کارخانه گلابگيرى گل بفروشند.شير زن بى‌هيچ اجبارى شيوه زندگى هزاران نفر را دگرگون کرده است. پيرمرد خوش مشرب روى دور افتاده است. با نشاطى کودکانه از روغن گل سرخ مى‌گويد که هر اونسش را معادل طلا مى‌خرند.از انگليس و آلمان و هلند... مشترى دارد.آدم‌ها از آنجاها مى‌آيند تا از شيوه کارشان بياموزند.دوربين سراغ روستاييان مى‌رود.روستاييانى که از سر محبت عکسى از شير زن در خانه دارند. همايون صنعتى کنار آتش بخارى ديواري(شومينه)نشسته چيزى چون خشت را در آتش مى‌اندازد.مى‌گويد شهين دوست داشت در ايام سرد سال آتش زنده در خانه داشته باشند. در باغ و اطراف آن هم هيچ هيزمى وجود نداشت.به فکرشان رسيده که شايد با خشک کردن تفاله‌هاى گل سرخ بعد از گلاب گيرى بشود از پسماند خشک براى افروختن آتش استفاده کرد.خشت خشک گل سرخ را دوباره درآتش مى‌گذارد.آتش عطر مى‌گيرد.همايون صنعتى مى‌خندد و مى‌گويد يک روز دوتا از اين خشت‌ها را به خارجى‌ها هديه داده،رفته‌اند و بعد نامه فرستاده‌اند که مشترى آن خشت‌ها هستند. صنعتى خوش طبعى مى‌کند.مى‌گويد لابد خشت خشک گل سرخ را مى‌برند توى اتاق‌هاى مهمان خانه‌ها و کلى پول بابتش مى‌گيرند.آنها هم که عقل به کله‌شان ندارند، پول را مى‌پردازند. تماشاگر با صنعتى قد مى‌کشد از سقف سينما بالاتر مى‌رود.سينه‌اش با ياد ايران پر مى‌شود. پيوندهايش با سرزمين مادرى مستحکم‌تر مى‌شود.عطر گل سرخ در سالن مى‌پيچد و وقتى پيرمرد از تصادف و مرگ شهين مى‌گويد و چانه مدورش زير نرمه سفيد ته ريش از بغض مى‌لرزد،وقتى صحنه‌هاى مستند تشييع و تجليلى روستاييان از شهين ديده مى‌شود.
اشک‌ها بى اختيار بر گونه مى‌لغزند.صورتم گم شده،اشک بى‌محابا سرازير شده است.کنار دستم رضا کيانيان و مجتبى راعى نشسته‌اند.چشم‌هاى آنان هم خيس است. ورديف‌هاى جلوتر را مى‌بينم.فيلم تمام مى‌شود. تماشاگران دست مى‌زنند. سينه‌ها فراخ‌تر شده احساس افتخار در سالن موج مى‌زند. افتخار از تعلق به ملتى چنين با فرهنگ و بزرگ. با مردان و زنانى به‌شکوه .. و عاشق. جاى مجتبى واقعا خالى است. او بايد خود مى‌بود و به علاقه‌مندانش که هريک نسخه‌اى از فيلم را مى‌خواستند جواب مى‌داد.
کاش آنکه گذرنامه او را گرفت فيلمش را مى‌ديد.کاش آنکه دستور جلوگيرى از سفرش را داده «بانوى گل سرخ» را مى‌ديد. کاش مى‌دانست مجتبى با ساختن اين فيلم چگونه غرور ملى را بر مى‌انگيزاند و کاش لحظه‌اى مى‌انديشيد که اقدام او چيزى به ابروى ملى اضافه مى‌کند يا نه؟؟»
خبرهای روز
  • برگزارى مراسم 16 آذر تحت تدابير‌امنيتي
  • 14ميليون نفر مردم همين کشورند
  • اراده معطوف به آگاهى بيشتر
  • درباره چفيه
  • دریافت نسخه «پی‌دی‌اف» صفحات امروز روزنامه
    حیات نو