آبزرور/ رابرت مک کرام/ فرشيد عطايي
«ماريو بارگاس يوسا» (با نام کامل «خورخه ماريو پدرو بارگاس يوسا») نويسنده، سياستمدار، روزنامه نگار، و مقاله نويس اهل کشور «پرو» است. بارگاس يوساى 73 ساله يکى از برجستهترين رماننويسها و مقاله نويسهاى آمريکاى لاتين و يکى از مهمترين نويسندگان نسل خود است. بعضى از منتقدان معتقدند بارگاس يوسا در مقايسه با ديگر نويسندگان آمريکاى لاتين که در دوران «شکوفايى ادبيات آمريکاى لاتين» ظهور کردهاند، در سطح بين المللى تاثيرگذارتر بوده و مخاطبان جهانى بيشترى داشته است. بارگاس يوسا در دهه 1960 با نوشتن رمانهايى چون «دوران قهرمان»، «خانه سبز» و رمان جاودان «گفتوگو در کاتدرال» به شهرت رسيد. او همچنان در ژانرهاى مختلف ادبى از جمله نقد ادبى و روزنامه نگاري، به نويسندگى مشغول است. او در ژانرهايى چون طنز، معماهاى قتل، تاريخى و تريلرهاى سياسى رمان نوشته است. چندين رمان از يوسا از جمله «سرگرد پانتوخا و نيروهاى ويژه» و «عمه خوليا و فيلمنامهنويس» به فيلم سينمايى تبديل شده اند. بارگاس يوسا بسيارى از آثارش را بر اساس درک خودش از جامعه پرو و تجاربى که به عنوان يک پرويى داشته، نوشته است. البته او هر چه در کارش جلوتر رفت گستره موضوعى خود را گستردهتر کرد و به مضامينى پرداخت که به جاهاى ديگر دنيا مربوط بودند. از نظر سبک نويسندگى او هم در سبک مدرنيسم نوشته و هم پست مدرنيسم (که البته سبک پست مدرنش گاهى وقتها بازيگوشانه بوده). بارگاس يوسا مثل خيلى از نويسندگان آمريکاى لاتين در تمام سالهاى نويسندگىاش فعاليت سياسى داشته است. او در سالهاى زندگى اش، اندک اندک از جناح چپ سياسى به سوى جناح راست گرايش پيدا کرده است. در حالى که او در ابتدا از دولت انقلابى کوبا تحت رهبرى «فيدل کاسترو» حمايت مىکرد، بعدها دچار سرخوردگى شد. او در سال 1990 با حمايت از اصلاحات نوليبرال در انتخابات رياست جمهورى پرو شرکت کرد که البته نتوانست موفق بشود. او از آن زمان تا کنون از نامزدهاى نيمه محافظه کار حمايت کرده است. ماريو بارگاس يوسا در تاريخ 28 مارس 1936 در شهر «آرکيپا»ى پرو به عنوان تنها فرزند در خانواده اى متوسط به دنيا آمد. پدر و مادر يوسا چند ماه پيش از تولد فرزند شان از هم جدا شدند و يوسا در پى اين جدايى نزد خانواده مادرش زندگى کرد. يوسا يک سال بعد به همراه مادر و خانواده مادرش به کشور «بوليوي» رفت و سالهاى نخست کودکى خود را در آنجا گذراند. در اين ميان، پدربزرگ مادرىاش از طريق گرداندن يک مزرعه پنبه، هزينههاى زندگى آنها را تأمين مىکرد. بارگاس يوسا وقتى کوچک بود به او مىگفتند که پدرش مرده است چون نمىخواستند او بداند که پدر و مادرش از هم جدا شدهاند. يوسا در سنين نوجوانى بود که پدر و مادرش بار ديگر در کنار هم زندگى کردند. زمانى که يوسا چهارده سالش بود پدرش او را به دانشکده نظامى فرستاد و يوسا يک سال پيش از فارغ التحصيلى به عنوان يک روزنامه نگار آماتور براى روزنامههاى محلى کار کرد. يوسا تحصيلاتش در اين دانشکده را نيمه کاره رها کرد. او در سال 1953 در دوران حکومت «مانوئل اي. اودريا» در دانشگاه ملى «سن مارکوس» در رشته حقوق و ادبيات ثبت نام کرد. يوساى 19 ساله دو سال بعد با دختر يکى از خويشاوندان شان که 13 سال از او بزرگ تر بود، ازدواج کرد. يوسا در سال 1957 در حالى که براى دو روزنامه پرويى کار مىکرد با انتشار اولين داستانهاى کوتاهش به نام «رهبران» و «پدربزرگ» نويسندگى را به طور جدى آغاز کرد. يوسا در سال 1964 از همسرش جدا شد و با دختر عمويش «پاتريشيا يوسا» ازدواج کرد و صاحب سه فرزند شد که از ميان آنها «آلوارو بارگاس يوسا» نويسنده و ويراستار است. اولين رمان يوسا به نام «زمانه قهرمان» در سال 1963 منتشر شد. ماجراى اين رمان در يک دانشکده نظامى و بين چند دانشجوى افسرى مىگذرد. يوسا اين رمان را براساس تجاربى که خودش در دانشکده نظامى به دست آورده بود، نوشت. يوسا با اولين اثرش توجه خيلىها را به خود جلب کرد و بلافاصله به موفقيت رسيد. استفاده او از تکنيکهاى ادبي، منتقدان را تحت تاثير قرار داده بود. او با اين کتاب برنده يک جايزه معتبر ادبى نيز شد. انتقاد شديد يوسا از سيستم نظامى کشور پرو باعث به وجود آمدن بحث و جدلهاى زيادى هم شد. چندين تن از ژنرالهاى پرويى به اين رمان حمله کردند و مدعى شدند که اين کتاب محصول يک «ذهن پليد» است و اين که بارگاس يوسا از کشور «اکوآدور» پول گرفته تا با نوشتن اين کتاب اعتبار ارتش پرو را از بين ببرد. يوسا در سال 1965 رمان «خانه سبز» را نوشت که موضوع آن درباره آسيبهاى اجتماعى در ارتباط با زنان بدکاره بود. اين رمان هم بلافاصله با استقبال گستره منتقدان مواجه شد و بارگاس يوسا به عنوان يک نويسنده مهم در ادبيات آمريکاى لاتين شناخته شد. اين رمان در سال 1967 با کنار زدن آثار نويسندگان مطرحى چون «گابريل گارسيا مارکز» و «خوآن کارلوس اونتي» (نويسنده کهنه کار اهل اروگوئه)، توانست جايزه «گاله گاس» را از آن خود کند. تعداد جوايزى که اين کتاب به دست آورد آنقدر زياد بود که نويسندهاش در زمره چهرههاى مهم «دوران شکوفايى ادبيات آمريکاى لاتين» قرار گرفت. بعضى از منتقدان هنوز هم رمان «خانه سبز» يوسا را بهترين و مهم ترين دستاورد او مىدانند. «جرالد مارتين» منتقد ادبى آمريکاى لاتين معتقد است «رمان خانه سبز يکى از بزرگترين رمانهايى است که در ادبيات آمريکاى لاتين ظهور کرده است.» سومين رمان يوسا به نام «گفتوگو در کاتدرال» در سال 1969 منتشر شد؛ يعني، زمانى که يوسا 33 سال داشت. داستان اين رمان درباره دو شخصيت به نامهاى «سانتياگو زاوالا» و «آمبروزيو» است. اين دو در پى يک ديدار اتفاقى در يک کافه به نام «کاتدرال» گفتوگوى جذابى به راه مىاندازند. طى اين گفتوگو، زاوالا به دنبال اين موضوع مىگردد که آيا پدرش در کشته شدن يکى از تبهکاران بدنام پرو نقش داشته يا نه؛ او در ضمن به نقش حکومت ديکتاتورى در اين ماجرا پى مىبرد. زاوالا در کمال تأسف در مىيابد که جستوجويش در اين راه به هيچ پاسخ و نتيجهاى نمىانجامد و هيچ نشانهاى دال بر آيندهاى بهتر نمىيابد. مضمون دائمى يأس و نااميدى باعث مىشود که رمان «گفتوگو در کاتدرال» به يکى از تلخترين آثار يوسا تبديل شود. يوسا در سال 1971 «گارسيا مارکز: داستان يک غول کشي» را منتشر کرد. اين نوشته در واقع تز دکتراى او در دانشگاه لندن بود و بعدها در قالب يک کتاب منتشر شد. گرچه بارگاس يوسا اين نوشته درباره گابريل گارسيا مارکز، نويسنده مشهور کلمبيايى که يک زمانى با هم دوست بودند، نوشت ولى بيش از 30 سال بود که با هم حرف نمىزدند. بارگاس يوسا در سال 1976 به صورت گارسيا مارکز مشت زد و چشم او را کبود کرد و اينجا بود که دوستى آنها به پايان رسيد. هيچ کدام از اين دو نويسنده تا کنون علنا در مورد دلايل اين دعوا صحبت نکرده است.
***
رابرت مک کرام: براى نوشتن رمان «سور بز» از کجا الهام گرفتيد؟
ماريو بارگاس يوسا: سال 1975 بود که براى مدت هشت سال به جمهورى «دومينيکن» رفتم؛ در آنجا براساس رمان «کاپيتان پانتوخا»ى من داشتند فيلم مىساختند. در همين زمان بود که در مورد «تروخييو» شنيدم و درباره اش مطالعه کردم. آنجا ايدهاى به ذهنم رسيد که رمانى بنويسم با زمينهاى تاريخي. پروژه طولانىاى بود. بارها به جمهورى دومينيکن رفتم و روز نامههاى آنجا را خواندم و با خيلىها مصاحبه کردم؛ با قربانيان و آدمهاى بى طرف و همکاران خود تروخييو.
اين کتاب واقعا تا چه اندازه درباره «آلبرتو فوجيموري» است؟
خب، به نظرم اين کتاب درباره تروخييو است، ولى اگر درباره يک ديکتاتور بنويسى در واقع درباره همه ديکتاتورها و همينطور درباره استبداد، نوشتهاي. در واقع، من فقط درباره تروخييو ننوشتم بلکه درباره شخصيتى نمادين نوشتم و نيز موضوع استبداد که بسيارى از ديگر کشورها تجربهاش را دارند.
مخصوصا در آمريکاى لاتين؟
من وقتى در سالهاى 1950 در دانشگاه بودم آمريکاى لاتين پر از ديکتاتور بود. تروخييو البته به دليل ظلم و فساد و بريز و بپاش و سياه بازىهايش شخصيتى نمادين بود. او به مرحله افراط رسيده بود که البته براى بسيارى از ديکتاتورهاى آن زمان امرى عادى بود.
فساد ناشى از قدرت؟
ديکتاتورها فجايعى نيستند که به طور طبيعى و خود به خودى به وجود آمده باشند. من مىخواستم همين موضوع را توضيح بدهم؛ يعنى چگونه ديکتاتورها از همکارى افراد بسيارى به وجود مىآيند و بعضى وقتها از همکارى قربانيان شان.
آيا تجارب شما در زمينه سياست شما را در مورد ديکتاتورى به بينش و بصيرت رسانده است؟
سه سال تجربه من در زمينه سياست خيلى خوب به من آموخت که چگونه ميل به کسب قدرت سياسى مىتواند ذهن آدم و اصول و ارزشها را به نابودى بکشاند و آدمها را به هيولاهاى کوچکى تبديل کند.
قسمت بيشتر اين رمان را از ديدگاه يک زن نوشته ايد؛ آيا اين براى تان کار مشکلى بود؟
چالش بود، مشکل نبود.مى خواستم که يک زن قهرمان داستان باشد چون به نظر من زنان اصلى ترين قربانيان تروخييو بودند. به اقتدار گرايى اين شخص، «مرد-برتر- پنداري»اش را نيز بايد افزود.
اولين بار کى بود که فهميديد مىخواهيد نويسنده بشويد؟
اين ميل در من فقط با نوشتن شروع نشد، خواندن هم بود. من خواندن را در پنج سالگى ياد گرفتم و اين به نظرم مهمترين اتفاق زندگىام بود.
چه جور مطالبى را مىخوانديد؟
رمانهاى ماجرا جويانه مىخواندم. در آن زمان بچهها کتابهاى مصور نمىخواندند بلکه کتابهاى متن دار مىخواندند. مجلهها را يادم هست. براى داستانهايى که در اين مجلات چاپ مىشدند دنباله مىنوشتم چون دوست نداشتم تمام بشوند. بعضى وقتها هم مىخواستم پايان آن داستانها را تغيير بدهم. ماجرا اين گونه شروع شد.
مثل داستان «عمه جوليا»؟
بله، دقيقا. وقتى وارد دانشگاه شدم مىدانستم که به نويسندگى علاقه دارم. ولى در آن زمان و در آن جامعه اى که من در آن قرار داشتم خيلى دشوار بود که آدم بخواهد صرفا نويسنده بشود... خب، من هم سعى کردم از راههاى ديگر امرار معاش کنم و نويسندگى را به عنوان علاقه اصلى دنبال کنم، ولى تمام زندگىام وقف...
...روزنامه نگارى شد؟
بله. وقتى در سال 1958 به اروپا رفتم تصميم گرفتم نويسنده بشوم و تمام وقت و انرژى ام را صرف نويسندگى کنم. در اين ضمن هم با انجام کارهاى حاشيهاى امرار معاش مىکردم. اين لحظه خيلى مهمى در زندگى من بود.
خيلى از کتابهايتان برايتان درد سر ساز شدند.
وظيفه نويسنده اين است که با جديت و تعهد بنويسد و با تمام استعدادش از عقايد خود دفاع کند. به نظرم اين بخشى از تعهد نويسنده است که نمىتواند صرفا جنبه هنرى داشته باشد. به نظر من نويسنده مسئول است که دست کم در مباحثات مدنى شرکت داشته باشد. به نظر من ادبيات اگر از مردم و جامعه و زندگى جدا شود بسيار ضعيف و بى خاصيت مىشود.
آيا اين ديدگاه شما منعکس کننده نقش عمومى تر نويسنده در آمريکاى لاتين است؟
به نظر من شرکت کردن نويسندگان در مباحثات مدنى مىتواند تاثير گذار باشد. اگر فرهنگ از جريان اصلى حوادث جدا شود به چيز مصنوعىاى تبديل مىشود.
آيا اين قضيه به خاطر علاقه خودتان به ايجاد بحث و مناظره است يا ذات موضوعى که انتخاب مىکنيد اين ضرورت را ايجاب مىکند؟
کتابهاى من را خيلى راحت نمىتوان در قالب خاصى قرار داد. به نظرم اين يک دليلش همين قضيه است. من هميشه سعى کرده ام نويسنده اى مستقل باشم ولى اين معنايش اين نيست که مرتکب اشتباه نشدهام. شايد هم بارها اشتباه کرده باشم.
چه چيزى باعث شد سراغ سياست برويد؟
خب، من هميشه با سياست درگير بودهام منتها در مقام يک روشنفکر. در اواخر سالهاى هشتاد ضرورى بود که آدم با سياست درگير باشد... که البته کار اشتباهى بود.
آيا وقتى به دليل شکست در انتخابات نتوانستيد ايدههاى تان را عملى کنيد، دچار شوک شديد؟
خب، بله، ولى قضيه بدتر از اين حرفها بود. آدم در يک انتخابات آزاد يا مىبرد يا مىبازد، ولى آنچه پس از انتخابات رخ داد خيلى مغشوش بود. فوجيمورى در انتخابات برنده شد و بعد هم آمد و اصلاحاتى را که من مىخواستم انجام بدهم خودش در دست گرفت و اينگونه به محبوبيت رسيد، مثل خيلى از ديکتاتورها. اين بخش قضيه خيلى برايم شوک آور بود.
آيا به نظر خودتان اين مرحله از زندگىتان را پشت سر گذاشتهايد؟
بله، کاملا پشت سر گذاشتهام. ادبيات قدرت فوق العادهاى دارد. درباره چيزى مىنويسى و حتى اگر بدترين تجربه ات هم باشد با نوشتن به تخليه درونى دست مىيابى و کاملا درمان مىشوي.