(يادداشت)
آرمين کيان
اکبر هاشمىرفسنجانى يک سياستمدار تمامعيار است؛ او هم در مقام اپوزيسيون قبل از انقلاب و هم در جايگاه پوزيسيون بعد از انقلاب نقشش را به خوبى ايفا کرده است.
او سياست و قواعدش را به صورت عملى آموخته است و از اين جهت زيرکترين سياستمدار دوران پس از انقلاب نام گرفته است. او در فرداى پيروزى انقلاب استراتژى حضور دائمى در قدرت را برگزيد. حضورى که با تاکتيکهاى مختلف سياسى معنا و مفهوم پيدا مىکرد. هاشمى گهگاهى در نقش ميانجى ميان نيروهاى سياسى عمل کرد و همينطور در مقاطعى در قد و قامت مرد مديريت بحران خود را بر ديگران تحميل کرد. اين دو نقش هاشمى در زمان حيات امام خمينى از ديگر نقشهاى او بارزتر بود. نظام سياسى پس از درگذشت بنيانگذار انقلاب اسلامى بدون نقشآفرينى هاشمى سامان نمىيافت. او در اين شرايط انتقالى به طور قطع مرد اول سياستورزى ايران بود. هاشمى در نقش جديد خود هم به راس هرم قدرت در ايران سر و سامان داد و هم هدايت امور اجرايى کشور را بر عهده گرفت. اين عملکرد سياسى از او يک سياستمدار تمامعيار ساخت. سياستمدارى که به خوبى مىدانست نيروهاى رقيب را چگونه مديريت کند و در چه مقاطعى مستقيم يا غيرمستقيم قدرت خود را اعمال نمايد. او پس از هشت سال رياستجمهوري، همچنان بازيگرى موثر در عرصه سياستورزى ايران ماند. شايد اگر او نبود هيچگاه دوم خرداد 1376 رخ نمىداد. چرا که در غيبت اين سياستمدار، نيروهاى محافظهکار ايران هرگز اجازه نمىدادند که نام محمد خاتمى از صندوقها بيرون بيايد. هاشمى براى جلوگيرى از تحقق برنامه محافظهکاران شبانه به ستاد انتخابات رفت تا خود مستقيم بر کار شمارش و تجميع آرا نظارت کند. حضور او در ستاد انتخابات آنچنان مشهود و موثر بود که بايد به راستى گفت مجرى انتخابات رياستجمهورى هفتم کسى جز اکبر هاشمىرفسنجانى نبود.
اين پيوند مبارک ميان هاشمى و اصلاحطلبان با نزج گرفتن راديکاليسم در ميان برخى اصلاحطلبان از هم گسست. چرا که هاشمى در طول دوره سياستورزى خود از راديکاليسم و راديکالها فاصله گرفته بود و به همين دليل هم پيوند خوردن او با راديکاليسم اصلاحطلبان چندان خوشايند نبود. اين چنين شد که اصلاحطلبان متحد مهم خود را در عرصه بازى سياست در ايران از دست دادند؛ همانها که مدعى بودند، با فشار از پايين مىتوانند در بالا چانهزنى کنند. ولى حقيقت آن بود که جدايى هاشمى از اردوگاه اصلاحطلبان با ناکارآمدى استراتژى فشار از پايين و چانهزنى از بالا همراه شد. اصلاحطلبان از همان زمان قافيه بازى را باختند و عرصه را ناخودآگاه به محافظهکارانى واگذار کردند که در حال پوست انداختن بودند. اين چنين شد که محافظهکارى به اصولگرايى تبديل شد و دولت اصلاحات نيز جاى خود را به دولت اصولگرا داد.
اما عملکرد جريان اصولگرايى در کشور آنچنان بود که خيلى زود اصلاحطلبان را متوجه اشتباهات استراتژيک در دوران اصلاحات کرد. پيامد اين خودآگاهى نزديکى دوباره اصلاحطلبان به اکبر هاشمىرفسنجانى بود. از طرف ديگر هاشمى نيز که خود مبدع و پديدآوردنده اصلاحات اقتصادي، پيدايش طبقه متوسط شهرى و ورود مدرنيته اجتماعى به ايران پس از انقلاب بود از اصولگرايى راديکال احمدىنژاد احساس خطر کرد. البته کار به همين جا ختم نشد. محافظهکاران اصيل که زمانى منتقد اصلاحطلبان بودند، اين بار در برابر موجى قرار گرفتند که حتى آنها را نيز از گردونه رقابت خارج کرده بود. اين موج جديد بر طبل بنيادگرايى مىکوبيد تا سنتگرايى و سنتورزان دينى را به حاشيه براند. پس هاشمي، ميرحسين و اصلاحطلبان تنها نماندند، علما و مراجع دينى و محافظه کاران نيز به اردوگاه آنها پيوستند تا کار براى حکومت احمدىنژاد دشوارتر از پيش شود. شايد از اين حيث احمدىنژاد راست مىگفت که او با يک رقيب در انتخابات رياستجمهورى دهم روبهرو نيست.
از اصلاحطلبان تا هاشمى رفسنجانى و از محافظهکاران تا اصولگرايان اصلاحطلب همه بر اين موضوع به اجماع رسيده بودند که دولت احمدىنژاد بايد تمام شود. در اين راه برخى نظاميون سابق و رزمندگان ارشد سابق با مخالفان احمدىنژاد همراه شدند.
اما همه اين اتحادها و ائتلافها براى کنار زدن نسل جديدى از سياستورزان ايرانى ناکافى بود. آنها که به جاى جمهورى اسلامي، حکومت اسلامى را مىپسندند و بنيادگرايى را جانشين سنتگرايى مىکنند با تمامى امکانات وارد ميدان شدند.اينچنين بود که در فرداى انتخابات اصلاحطلبان و برخى ياران هاشمى و محافظهکاران و سنتگرايان دينى با مهيبترين حملات از سوى بنيادگرايان اصولگرا مواجه شدند.
ميرحسين موسوى و کروبى دو نامزد انتخابات رياستجمهورى در شرايط جديد تبديل به اپوزيسيون شدند و اتفاقا نحوه بازى آنها يعنى حضور در خيابانها شرايط را براى تبديل شدن به اپوزيسيون تبديل کرد. اما هاشمى مشى ديگرى را برگزيد، پس سکوت پيشه کرد تا در سايه اين سکوت، به دنبال راهکارى باشد که شرايط را دگرگون کند. او در اين يک ماه و اندى استراتژى سکوت را ادامه داد تا حداقل اپوزيسيون نشود. اپوزيسيون شدن هاشمى باعث مىشد که او نتواند از ابزارهاى قدرت و پوزيسيون براى دگرگون ساختن شرايط استفاده کند.
پس محور استراتژى جديد هاشمى بر استفاده هوشمندانه از ابزارهاى قدرت متکى شد. اينچنين بود که نماز جمعه به عنوان بهترين جايگاه براى شکستن سکوت هاشمى انتخاب شد. هاشمى با سخنان خود در نماز جمعه با يک تير دو نشان زد. او از ابزارى استفاده کرد که مخالفانش و همراهان احمدىنژاد همواره به آن تمسک مىجستند. هاشمى با اين کار يک هشدار جدى به مخالفان جمهورى اسلامى و مدافعان نظريه حکومت اسلامى داد. هاشمى با استفاده از جايگاه نماز جمعه هم مخالفان را خلعسلاح کرد و هم فضاى سنتى و ايدئولوژيک در نماز جمعه را دگرگون کرد. شايد به همين دليل هم بتوان گفت که کار هاشمى در روز جمعه برابر با عملکرد مرحوم طالقانى در اولين نماز جمعه پس از پيروزى انقلاب بود.
همانطور که طالقانى و جايگاهش برخى از تندروهاى انقلابى ديروز را عصبانى مىکرد، سخنان اخير اکبر هاشمىرفسنجانى نيز عصبانيت شديد بنيادگرايان اسلامى و تئوريسينهاى آنها را برانگيخت. نحوه واکنش برخى حاميان احمدىنژاد بر همين عصبانيت گواهى مىدهد ولى فارغ از اين پرخاشها و عصبيتهاى بىسرانجام و ناکارآمد بايد گفت که دوران جديدى در تاريخ انقلاب اسلامى به وجود آمده است. ظاهرا تقدير بر آن قرار گرفته است که همه مخالفان وضع موجود از سخنان هاشمى حمايت کنند و همه موافقان وضع موجود عليه سياستورزى امروز او موضع بگيرند. ولى واقعيت اين است که در نبرد تعصب و زيرکي، اين هوشمندى و کياست است که برنده مىشود. بد نيست بر مبناى همين منطق به مخالفان سخنان آقاى هاشمى در نماز جمعه گفت که لطفا عصبانى نشويد. دود اين عصبانيت تنها به چشم خودتان مىرود.