جيم ويندولف/ فرشيد عطايى - مجله Vanity Fair /20 اکتبر/ «آمليا» مدير تبليغات مجله «ونيتى فر»: سلام. من آمليا هستم و الان چارلى را در کنار خودم دارم.
من: {پس از سکوتى طولاني} عالى است.
آمليا، مدير تبليغات: {تقريبا با خنده} خيلى خب، عالى است. گوشى را مىدهم به او.
چارلى کافمن: الو؟
من: چارلي؟ من سوالهايم را به شکل يک فهرست نوشتهام، بنابراين مجبور نيستيد من و من کردن من را بشنويد.
خب، من هم جوابهايم را پيشاپيش نوشتهام،اينطورى کار سريع انجام مىشود.
خوب است.آيا مصاحبههاى «برايان لم« را از کانال «سي- اسپن» تماشا مىکنيد؟
نه، من او را نمىشناسم.
شما کجا بزرگ شديد؟
{مىخندد} اوم م م... در «لانگايلند» بزرگ شدم.
گفتوگوى مااينگونه آغاز شد. ولى ابتدا يک توضيح مختصر: چارلى کافمن فيلمنامه نويس در 50 سالگى اولين فيلم خود به نام «بخشگويي، نيويورک» (Synecdoche, New York) را در مقام کارگردان جلوى دوربين برده است. من تقريبا همه فيلمهايى را که او نوشته دوست دارم و آنها را به اين شکل طبقهبندى مىکنم: 1- «جان مالکوويچ بودن»، اولين فيلمىکه فيلمنامه آن را نوشت و هنوز هم فيلم محبوب من است هرچند نه خيلى 2- «درخشش ابدى يک ذهن بى آلايش»، زيبا و توهم زا، دو مرتبه تماشايش کردم (کردم؟). اسکار براى کافمن 3- «طبيعت بشري»،اين يکى ديوانه بازى است. خيلى دوستش دارم. خواندن فيلمنامهاين فيلم نيز برايم لذتبخش است 4- «اقتباس»، شايد براىاين فيلم خيلى هوچىگرى کردند. فکر کنم يک بار ديگر بايد آن را ببينم 5- «اعترافات يک ذهن خطرناک»،اين تنها فيلمنامهاى از کافمن است که آن را مايکلکوندرى يا اسپايک جونز کارگردانى نکرده است. جورج کلونى يک جورهايى به آن گند زد. من پيش نمايش فيلم «بخش گويي، نيويورک» را نديدم (سالنهايى که پيش نمايش فيلمها در آنها نشان داده مىشود معمولا دلگير و خفه هستند) ولى فکر کنم فيلم عالى باشد. تنها چيزى که در مورد آن مىدانم اين است که موضوع فيلم درباره يک نفر است که نسخه مينياتورى از نيويورک مىسازد و در آن گم مىشود. با توجه به حيوانات اسباب بازى و اتومبيلهاى اسباب بازى که در کودکى با آنها بازى مىکردم (وبعدها که پدر شدم با اسباب بازىهاى بچههايم بازى مىکردم!) مىتوانم حدس بزنم که دنياىاين فيلم چگونه است. تمام آن اسباب بازىها دراين فيلم، واقعى شده اند. از آنجايى که کافمن درباره هويت و نقش گزارى (role-playing) مىنويسد، با خودم گفتم بهتر است مثل «برايان لم» با او گفتوگو کنم (در بالا هم بهاين موضوع اشاره کردهام.) برايان لم گفتوگو کننده محبوب من است. سوالهاى او سر راست و مختصر هستند. او نقطه مقابل «چارلى رز» است. يکى از سوالهاى خاص لم اين است: «پدر و مادر شما براىامرار معاش چه کار مىکردند؟» مناين سوال را خيلى دوست دارم. البتهاين سوال بى ضرر به نظر مىرسد ولى يکى از خصوصى ترين سوالهايى است که مىتوان از کسى پرسيد. من هم اين سوال را در گفتوگويم با چارلى کافمن استفاده کردم و اکنون ادامه مصاحبه:
اولين بار کى بود که يک چيز داستانى نوشتيد؟
اوم م م... کلاس چهارم بودم که يک کتاب نوشتم. قرار بود کتابهاىمان را خودمان شيرازه بندى کنيم و قرار بود يک سياح پيدا کنيم. داشتيم اين مسئله را بررسى مىکرديم و من تصميم گرفتم درباره سفرهايم با سياحان مختلف بنويسم. خوب معلوم است کهاين يکايده داستانى بود. ولى من با سياحان واقعى به سفر رفتم و تجربياتى را که داشتم روى کاغذ تصوير سازى کردم واين به نظرم اولين کتابى بود که من نوشتم، اولين چيزى که يادم مىآيد نوشته باشم. هنوز هم آن کتاب را دارم.
يادتان مىآيد که آن را با صداى بلند براى کلاس خوانده باشيد؟
نه. ولى چيزى که خيلى خوب يادم هست اين است که ترکيب خيال و واقعيت برايم خيلى جالب بود. من بهاين موضوع فکر نکردهام. منظورم اين است که من کتاب را دارم، ولى آن را با کارهايى کهاين اواخر دارم انجام مىدهم مرتبط نکردهام. ولى وقتى بچه بودم فکر مىکردم خيلى جالب است که دارم خيال را با واقعيت ترکيب مىکنم. خودم از جنبه طنزآميز قضيه کاملا مطلع بودم. همه چيز براى من مثل يک شوخى بود،اينکه همه آن سياحان از من مىخواستند که در سفرهايشان آنها را همراهى کنم، انگار که مثلا همراهى من براى آنها خيلى ضرورى باشد. جوکهاى زيادى درباره من مىگفتند که مثلا دريا زده شدهام و کشتى شورش کرده و ازاين حرفها.
آياامکانش وجود دارد آن کتاب را الان براى سينما اقتباس کنيد؟
نمىدانم. ولى براى يک بچه کلاس چهارمىتجربه خيلى خوبى بود.
يادتان مىآيد خانم معلمتان از آن کتاب تمجيد کرد يا نه؟
يادم نمىآيد، ولى يادم هست کهاين کتاب را به خاطر او نوشتم، چون من او را خيلى خيلى دوست داشتم. او اولين زنى بود که من او را دوست داشتم!
اسمش چه بود؟
اسمش «شيلا گولدبرگ» بود.
به خاطر درس دادنش او را دوست داشتيد؟
فکر مىکردم او زيباست، ولى دليلشاين بود که احساس مىکردم دوستم دارد. فکر کنم دليلش همين بود. من به بازيگرى علاقه نشان دادم و او يقينا کسى بود که من را به بازيگرى واين جور چيزها علاقه مند کرد و چنين چيزهايى را وارد زندگىام کرد. او يک معلم واقعا عالى بود.
آيا در زمان بچگى بهايده صنعت نمايش علاقه داشتيد
صنعت نمايش در مقابل بازيگري؟
بله، مثلا در تئاترهاى برادوى حرکات موزون انجام بدهيد.
نه، نه. فکر نمىکنم بهاين موضوع فکر کرده باشم. من دوست داشتم ديگران را بخندانم و در نقش شخصيتهاى مختلف بازى کنم و وقتى در يکى از نمايشهاى کلاس خانم معلممان بازى کردم، همين کارها را انجام دادم. من بچه خيلى خجالتى بودم و ناگهان ديدم دارم با بازى کردن در نقش يک خروس در يک لانه مرغى همه را مىخندانم.اين يک جورهايى نقطه مقابل شخصيت من بود، مردم داشتند مىخنديدند و من برايم سوال شد که چه اتفاقى افتاده است؟ و تصميم گرفتم بقيه سالهاى کودکى و نوجوانىام را به بازيگرى مشغول باشم.
پس بيشتر از طريق بازيگرى وارداين کار شديد تا مطالعه؟
من يقينا در آن دوره خواندن نمايشنامهها را خيلى دوست داشتم بىاينکه در اجراى آنها نقشى داشته باشم يا خودم را تصور کنم که دارم نقش آن شخصيتها را بازى مىکنم.اين فکر را خيلى دوست داشتم که در شکل و شمايل ديگران ظاهر بشوم.اين موضوع براى من هيجان انگيز بود؛اينکه يک جور قانعکنندهاى بتوانى به يک آدم ديگر تبديل بشوي. بنابراين در همان زمان نمايشهاى درام و کمدى هم مىنوشتم، ولى در عين حال مطالب غير نمايشى هم مىنوشتم.
پدر و مادر شما براىامرار معاش چه کار مىکردند؟
پدر من مهندس است، مادر من هم در زمينه مددکارى اجتماعى درس خوانده بود و نزديک بود ليسانسش را بگيرد که ازدواج کرد و ديگر درس خواندن را کنار گذاشت و ما بچه ها را بزرگ کرد و بعدها هم در شغلهاى مختلفى مشغول به کار شد که البته همهاين شغلها منشى گرى بودند.
کجا دبيرستان يا دانشگاه رفتيد؟
به دبيرستان «ويليام اچ.هال» در «وستهارتفورد» (کانکتيکوت) رفتم؛ در سال اول دانشجويىام به دانشگاه بوستون رفتم و بعد هم در دانشگاه نيويورک درسم را به پايان رساندم.
آيا دانشگاه به نويسنده شدن شما کمک کرد يا نويسنده شدن شما هيچ ربطى به دانشگاه رفتنتان نداشت؟
من درس بازيگرى را در دانشگاه بوستون خواندم. آنجا در دپارتمان تئاتر بودم. در يک مرحلهاى بهاين نتيجه رسيدم که چيزى کهاينجا دارند به من ياد مىدهند مد نظر من نيست، بنابراين رشتهام را تغيير دادم و در زمينه سينما در دانشگاه نيويورک درس خواندم.
قبل ازاينکه از راه نويسندگى امرار معاش کنيد شغلهاى ديگرى داشتيد؟
بله. بيش از 10 سال. کارهايى هم که انجام مىدادم هيچ ربطى به نويسندگى نداشتند. تلفن جواب مىدادم، در يک انبارى کتاب جا به جا مىکردم و در بخش توزيع يک روزنامه کار مىکردم. چند سالى هم در چند آژانس عکاسى به عنوان پژوهشگر عکس مشغول به کار بودم. تا قبل ازاينکه به نويسندگى روى بياورم شغل پژوهشگرى عکس از نظر درآمد بهترين کارم بود. ولى بيشتر از همه تلفنچى بودم.
اينها مربوط به دهه 1980 است ديگر؟
بله. من در سال 1980 از دانشگاه فارغ التحصيل شدم.
نوشتن و کارگردانى شغلهاى خيلى متفاوتى هستند.آيا ارزشش را داشت که فيلمنامه خودتان را کارگردانى کنيد؟
بله، قطعا ارزشش را داشت. مناين کار را مىخواستم انجام بدهم و انجامش دادم.اين تجربه براى من از خيلى جهات آموزنده هم بود و کنترل و تسلطى را که من هميشه به دنبالش بودم، در اختيارم گذاشت.اين تجربه از طرفى براى من که نويسندگى را در تنهايى خودم و به طور خودجوش شروع کردم تغيير خوشايندى بود. کارگردانى کار بسيار اجتماعى و سازمان يافته و عملگرايانه است و من کار کردن با بازيگران را خيلى دوست دارم. کارگردانى باعث شد من به آن دنيايى که مدتى از آن دور بودم بازگردم.
آيا در مورداينکه چگونه مديريت سر صحنه را انجام بدهيد و چگونه با بازيگران و ساير دست اندرکاران فيلمتان رفتار کنيد براى خودتان برنامه خاصى داشتيد وآيا عملا کارها همانطور پيش رفت که مورد نظرتان بود؟
من يک سال قبلش دو تا نمايشنامه را با حضور بازيگران حرفهاى درجه يک کارگردانى کرده بودم. بنابراين تجربه کار کردن با بازيگران حرفهاى را به دست آوردم و ديگر از کار کردن با بازيگران حرفهاى نترسيدم چون تجربه خوبى دراين زمينه داشتم و احساس مىکردم که با آنها خوب کار کردهام. بنابراين کارم را در حالى شروع کردم که تا حدودى مىدانستم چه کار مىخواهم بکنم. پرسيديد که آيا نقشه و برنامه از پيش تعيين شدهاى داشتم؟ نه. منظورم اين است که من در ساخت فيلمهاى زيادى همکارى داشتهام، نقش من در ساخت فيلمهاى سينمايى فقط در حد فيلمنامه نويسى نبوده و من از خيلى جهات همکارى داشتهام. بنابراين من کارگردانى را در حالى شروع کردم که چند سال تجربه را پشت سرم داشتم، ولىاين تجربه در حد يک يادگيرى بسيار عظيم بود. شايداين بزرگ ترين و فشرده ترين تجربه تمام عمر من در زمينه يادگيرى بود؛ تجربه خسته کنندهاى بود ولى در عين حال جالب بود.
چند روز را مشغول فيلمبردارى بوديد؟
چهل و پنج روز. براى 204 صحنه.
کار را خيلى سريع انجام داديد.
وحشتناک بود.
پس بااين حساب بايد گفت که روزهاى شما سيزده، چهارده ساعته بوده؟
حداقلاين قدر بود. ما همه جور تغيير برنامه کارى را هم داشتيم، هم براى عوامل پشت صحنه و هم بازيگران؛ مخصوصا از وقتى که فيلهافمن تقريبا در همه صحنههاى فيلم بود. چون فيل نياز به خواب داشت ما مجبور مىشديم بهاين دليل برنامههاى مان را تا چند روز به تعويق بيندازيم و خيلى از همين روزها صرف گريم فيل با پروتز مىشد. بنابراين فيلمبردارى سختى داشتيم. مثلا کارمان را يک روز دوشنبه ساعت 6 صبح شروع مىکرديم و روزهاى بعد کار را ديرتر و ديرتر شروع مىکرديم، تا روز جمعه که تا ساعت 6 غروب هم کار را شروع نمىکرديم! واين اتفاق تقريبا هر هفته مىافتاد. بنابراين ساعت هفت صبح به خانه مىرسيديم و شنبه را مىخوابيديم و تااينکه ساعت 6 صبح دوباره کارت را شروع کنى يک روز را تعطيل بودي. فکر کنم همکاران هم به شدت خسته مىشدند و با بىحالى کارشان را انجام مىدادند. براى همه شرايط سختى بود.
بيشتر صحنههاى فيلم در فضاى داخل استوديو فيلمبردارى شد؟
ما در زرادخانهاى در بروکلين خيلى از صحنههاى فيلم را گرفتيم؛ آنجا خيلى خيلى گرم بود، مخصوصا در تابستان، چون يک ساختمان چندين طبقه ساخته بوديم و داشتيم در بالاى آن فيلمبردارى مىکرديم. بنابراين هر چه به سقفاين مکان نزديک تر مىشديم هوا داغ تر مىشد. بعد هم براى لوکيشنهاى داخلى و خارجى به جاهاى مختلف شهر رفتيم. به استثناى يک لوکيشن، ما کاملا در مناطقى بوديم که فيلمبردارى در آنها مستلزم بازپرداخت بخشى از ماليات بود.
چه چيزى باعث مىشود که «کاثرين کينر» بازيگر مناسبى براى فيلمهاى شما باشد؟
اينکه او بازيگر مناسبى براى فيلمهاى من است را نمىدانم. نمىدانم به همين دليل است که کار او را مىپسندم. به نظر من چيزى که باعث مىشود کاثرين کينر حضور خيلى خوبى داشته باشداين است که او در حال حاضر خيلى سرزنده است و اين براى يک فيلم و همچنين همکارانش خيلى خوب است. فيلهافمن وقتى شنيد که کاثرين کينر قرار است دراين فيلم بازى کند خيلى ذوق زده شد، چون آنها در فيلم «کاپوتي» همکارى خوبى با هم داشتند. کاثرين کينر هم خيلى به همکاران خود کمک مىکند. در اولين روز فيلمبرداري، فيل بود و کاثرين و سيدى گولدستاين – او نقش دختر بچه آنها را بازى مىکرد – و کاثرين خيلى کمک کرد تا ديگران با سيدى ارتباط برقرار کنند و اوضاع تحت کنترل قرار بگيرد، چون او يک دختر بچه چهار ساله است. او براى برقرارى ارتباط با دخترک به عنوان مادر اوآمادگى داشت، ولى او در عين حال به من هم کمک مىکرد. وضعيت دشوارى است. من مىدانم با بازيگران بزرگسال چگونه حرف بزنم ولى هرگز تجربه حرف زدن با بچهاى در آن سن را نداشتم، ولى کاثرين بلافاصله با آن بچه ارتباط برقرار کرد و توانست کارى کند که روى کارش متمرکز شود. خلاصه روز اول به ما خيلى خوش گذشت؛ يک بار که داشتيم استراحت مىکرديم به کاثرين گفتم دلم مىخواهد در هر فيلمىکه مىسازم حضور داشته باشي. طرز نگاه من اينگونه است.
آيا موقعى که فيلم را مىساختيد کسى سعى کرد شما را متقاعد کند که عنوان فيلم را تغيير بدهيد؟
نه، هيچ کساين کار را نکرد. از بين کسانى که با من کار مىکردند هيچ کساين کار را نکرد. به نظرم همکاران نگران بودند که مردم معناى کلمه synecdoche يا تلفظ آن را بلد نباشند و حتى بعضى مىگفتند که راهنماى تلفظاين کلمه را بايد در پوستر فيلم چاپ کنيم و ازاين حرفها، که البته من سعى مىکردم چنين حرفهايى را پس بزنم. ولى نه؛ هيچ کس از من نخواست که اسم آن را تغيير بدهم.
آيا شما وقت زيادى را پاىاينترنت مىگذرانيد؟آيااينترنت به نويسندگى شما کمک مىکند يااينکه مزاحم کار شما است؟
اينترنت مىتواند بزرگترين عامل حواس پرتى باشد، وقتى ميل به کار کردن نداريد و دنبال چيزى مىگرديد که هيچ ربطى به کارى که داريد انجام مىدهيد ندارد، ولىاينترنت در عين حال مىتواند کمک بسيار بزرگى به آدم بکند. برايم باورکردنى نيست که به چه سرعت مىتوانم اطلاعات مورد نظرم را دراينترنت پيدا بکنم. من الان آنقدر مسن هستم که در يک تصوير نماى دور، به ياد بياورم که به کتابخانه مىرفتم و روزها را به تحقيق کردن مىگذراندم. اگر به دنبال خطى از يک شعر يا چيز ضرورى ديگر بودم، معنايشاين بود که بايد دست به يک سفر مىزدم!
تا به حال شده در يک وبلاگ يا سايت از خودتان اظهار نظرى به جا بگذاريد؟
البته وسوسه شدهام که چنين کارى بکنم. ولىاين مثل يک بن بست است. مناين واقعيت را مىپذيرم که نمىتوانم جواب آدمهاى خبيث را بدهم، به همين دليل از اظهار نظر در فضاى وب خوددارى مىکنم.
کتابى هست که آن را چند بار خوانده باشيد؟
خب، جوانتر که بودم يک سرى چيزهاى خاص. رمان «ناتور دشت» {جي. دي.سالينجر} را چيزى حدود 200 بار خواندم. ولىاين اواخر چيزى نبوده که بيش از يک بار خوانده باشم. شايد رمان «محاکمه» {فرانس کافکا} را چند بار خوانده باشم. آثار مختلفى از «فلانرى اوکانر» را چندين بار خواندهام. تا يک مدتى دلبسته آثار «شرلى جکسون» شده بودم و داستانهاى او را زياد مىخواندم. الان وضعيت طورى شده که کتابهايى را که شروع مىکنم به پايان نمىرسانم، يا از خواندن آن کتاب نااميد مىشوم يا حواسم پرت يک چيز ديگر مىشود يا کتابى که خواندنش را شروع کردهام کتابى نيست که من مد نظرم بود، به همين دليل تلى از کتابهاى نخوانده دارم.
در چند سال اخير نويسنده يا فيلمسازى بوده که رابطه وسواسىاى با او داشته باشيد؟
سالها پيش چنين رابطهاى را با «فيليپ کي. ديک» داشتم، ولى تازگىها نه.
شما نويسنده يکى از برنامههاى محبوب من بوديد.برنامه «دانا کاروي.» آيا شما چيزى از زندگى واقعى خود تان هم وارد آن برنامه کرده بوديد؟
فکر نمىکنم چنين کارى کرده باشم. آن برنامه از آن جهت براى من خيلى سخت بود.نه تنها براى من بلکه براى خيلى از نويسندگاناينگونه است. دانا کروى ستاره بسيار بزرگى بود و آن برنامه، برنامه عجيب و غريبى بود که در ساعات پر بيننده از تلويزيون پخش مىشد. تماشايش سرگرمى خوبى بود.
ترکيب عجيب و غريبى بود.
شما چرا فيلمنامههايى مىنويسيد که عنصر فانتزى داشته باشند؟
چرا؟
بله، واقعا چرا دوست داريد فيلمنامههاى فانتزى بنويسيد به جاى آنکه فيلمنامههايى با رئاليسم سر راست بنويسيد؟
من يک جورهايى بهاين نتيجه رسيدهام چيزى که در فيلمها به عنوان رئاليسم و واقعگرايى نشان داده مىشود هيچ ربطى به واقعيت ندارد واينکه فيلمنامههاى من خيلى رئاليستىتر و واقعگرايانهتر ازاينگونه فيلمهاست. من به استعارهها و روياها علاقه دارم و اينکه آن تصاوير و افکار تکاندهنده باشند. اين براى من يک مسئله عريزى است و نه روشنفکرانه. مثلا من وقتى دارم با بازيگران در اين فيلم کار مىکنم درباره هيچ چيزى که ما به ازاى واقعى دراين دنيا نداشته باشد، صحبت نمىکنيم. مثلا صحبتهاى مان درباره اين است که زندگى متاهلى که فلان وضعيت خاص را داشته باشد چه حسى دارد، يا رفتن به بيمارستان چگونه است، يا مسن شدن چه حسى دارد. به نظر من دنيا پيچيدهتر و ذهنىتر از آن است که ما روى صفحه فيلمهاى رئاليستى مىبينيم و همين موضوع براى من جالب است.