احسان هوشيارگر - قرار بود اين گفتوگو در زمانى غير از اين (بلافاصله پس از پايان نشست مطبوعاتى «دعوت») انجام شود تا هم تمامىسوالاتم را در مورد «دعوت» از حاتمىکيا بپرسم و هم اينکه با او در مورد شرايط کلى سينماى ايران به بحث و تبادل نظر بپردازيم. به هرترتيب بخشى از سوالات من به عنوان خبرنگار در کنفرانس مطبوعاتى «دعوت» مطرح شد، تا اين مصاحبه بخش تخصصىترى از نقطه نظرات فيلمسازى که به شدت اظهار تاسف مىکند از اينکه او را تنها سردار سينماى جنگ مىدانند را دربرگيرد. «ابراهيم حاتمىکيا» فيلمسازى کاملا متفاوت است که در سالهاى اخير کمتر پيش آمده است مصاحبه کند اما هرگاه که مصاحبه کرده است نقطه نظراتش آنقدر روشن بوده که تا مدتها در محافل رسانهاى بر روى آنها بحث شده است. کارگردانى که به شدت معتقد به حرمت قلم است و در جاهاى مختلف در توصيف افرادى که انتقادات نابجايى از او مطرح مىکنند؛ از لفظ «قلم به مزد» استفاده کرده است. کارگردانى که دوست دارد مسيرهاى متفاوتى را در سينما تجربه کند و تاکنون نيز چنين کارى را بارها انجام داده است اما خودش معتقد است در تمامىاين تجربهها امضاى ابراهيم حاتمىکيا پاى فيلمهايش خورده است و به همين دليل به شدت نسبت به کسانى که «دعوت» را متعلق به خودش نمىدانند اعتراض مىکند و آنها را کور مىخواند.
بياييد در مورد شرايط کلى سينماى ايران حرف بزنيم، مدتهاست که تقريبا تمامىکسانى که در عرصه سينما به گونههاى مختلف فعاليت مىکنند معتقدند که حال سينماى ايران خوب نيست، در اين شرايط همه ما از من روزنامهنگار تا شماى فيلمساز در تلاش هستيم که چارهاى براى اين وضع بيمارگونه انديشده شود اما مسئله مهم اين است که تقريبا همه ما در يک سرگردانى به سر مىبريم و نقطه مشترک را گم کردهايم، اين نقطه مشترک به اعتقاد شما در کجا شکل مىگيرد تا سينماى ما از اين وضعيت موجود رها شود؟
اگر راستش را بخواهى اين اتفاقى که درسينما افتاده را نمىدانم که آيا دليلى واحد دارد يا يک سلسله دلايل زنجيرهاى در اين موضوع دخيل است. يعنى هر وقت مىبينم که از من فيلمساز که هر وقت فيلمها و سوژههايى که انتخاب مىکنم جذابيت مردمىندارد تا آپاراتچى سينما که نور سالن را کم مىکند براى اينکه مدت عمر لامپش بيشتر باشد تا تهيه کنندهاى که مىخواهد با حداقل بودجه فيلمىرا بسازد، تا مميزىهايى که در تشکيلات ارشاد بابت سوژه فيلمها رخ مىدهد و اجازه پديدار شدن رنگ جديد و اجازه بوجود آمدن فرصتهاى جديد و آزمايشهاى جديد را در حوزه سينما نمىدهد نمىتوانم دليل واحدى براى اين موضوع پيدا کنم.
به اعتقاد من مجموعه اين عوامل جمع مىشوند تا اين شرايط شکل گيرد و بايد به اينها ماهواره و قدرت تلويزيون را که با همه قوا سعى مىکند جذب تماشاگرش آنقدر وسيع باشد که تماشاگر ايرانى تنها به تلويزيون فکر کند و از سينما دست بکشد، را اضافه کرد. به نظر من وقتى تلويزيون مىآيد فيلمهاى 90 دقيقهاى را به شکل گسترده توليد مىکند يعنى عملا شاهد اعلان جنگ به سينما هستيم که البته تلويزيون هم دارد کار خودش را مىکند اما همه اينها باعث شده است که متاسفانه سينما در يک وضعيت محتضرى قرار گيرد. من اگر بخواهم آن ميزانسنى را که رهبرى سال گذشته در دعوت از کارگردانان سينما ايجاد کرده بودند دوباره بازگو کنم، به اينجا که مىرسم که در آن ميزانسن که در هرم قدرت رهبرى قرار داشتند و در نوع چينش صندلىها همسان با بقيه بودند؛ صحبتهايى کارشناسى که توسط رهبرى در مقام سينما و نسبت آن بر جامعه شد؛ نشان از اين است که جريان سينما بايد آگاهتر باشد چرا که رهبرى به شدت نسبت به اين موضوع قائل هستند اما متاسفانه بدنه پايين به هيچ عنوان نسبت به اين موضوع آگاه نيست و هيچگونه مهندسى را برايش طراحى نکرده است. در نتيجه وقتى ما مىگوئيم که سينما در حال احتضار است واقعا بايد از اين موضوع ترسيد، چرا که اگر از وضعيت موجود نترسيم و کارى نکنيم امکان دارد به مرگ سينما منجر شود و براى اينکه اين اتفاق نيافتد بايد کارهاى زيادى انجام داد. همين جريانى که در اقتصاد آمريکا رخ داده است را نگاه کنيد، براى اينکه اقتصاد سقوط نکند دولت پولى را تزريق کرده تا بتواند با اين جريان مقابله کند اما آيا در سينماى ما هم مديران و مهندسان فرهنگى چنين کارى را انجام دادهاند؟ من به صدر يقين مىگويم به هيچ وجه چنين خبرى در سينماى ما نيست و حتى اگر بتوانند از کنار اين سينماى محتضر چيزى هم مىگيرند. يعنى ماليات اين احتضار را هم از سينماگران مىگيرند.
خب، در چنين شرايطى طبيعى است که سينما نمىتواند نفس بکشد و شايد بيش از اينکه بگوييم سينماى ما بايد پوستاندازى کند بايد يک تعريفى باشد که همان چيزى که يک زمانى ايدهآل سينما بود و به وسيله آن سينما رشد کرده بود دوباره يک بازنگرى شود و بازگرديم به همان مسير. واقعيت اين است که در دههاى به نام دهه 60 سينماى ما پر بود از رنگهاى مختلف و هر طيفى را راضى مىکرد اما در دهه فعلى رنگهاى مختلف ديده نمىشود.
اتفاقا مىخواهم در اين مورد هم صحبت کنيم، ما در دهه 60 سينماى جنگ را داشتيم، سينماى ملودرام بود، سينماى اجتماعى بسيار قوى تر و سرحالتر از امروز بود و مهمتر از همه ما در آن دهه يک طيفى از تماشاگران را درگير سينما کرديم که آينده سينماى ايران را رقم مىزنند و آن هم کودکان بودند که شايد بسيارى از کودکان همان دهه که با سينما آشنا شدهاند امروزه به طرق مختلف در سينما مشغول کار هستند، اما اين حلقههاى گم شده سينماى ما در کجاست که امروزه در هيچ زمينهاى نمىتوانيم حتى موفقيت 20 سال گذشته خودمان را تکرار کنيم؟
من بيشترين نوک پيکان را متوجه مديران و مهندسان فرهنگى مىدانم، يعنى اين حلقههاى گمشدهاى که تو از آنها نام مىبرى وظيفه اين افراد بود که به هم اتصال يابد، کل ترنوول مالى سينماى ايران 3 ميليارد بود، اصلا اين رقم در مقابل بقيه چيزهايى که در باب ساير صنايع انجام مىشود شوخى است، ترنوول مالى کل تشکيلات سينمايى تنها 3 ميليارد است و حالا نمىدانم چقدر شده اما واقعا رقم ناچيزى براى رشد سينماى ايران است.
آقايون وزارت ارشاد يک اتوبوس ساخته بودند، اتوبوسى که قرار بود مسافرين آن ما باشيم و سوار آن شويم تا به مقصد برسيم اما اين اتوبوس در حال حاضر پر است از کارمندان خود وزارت ارشاد.
يعنى به تعبير شما اين اتوبوس پر است از کارمندانى که نگاه دولتى و به دور از کارشناسى به سينما دارند؟
نه بحث من اصلا خود اتوبوس است و اين اتوبوس يک حجمىدارد، اين 3 ميليارد را اگر از همين الان بيايند و بگويند کات و بسپرند دست کارگردانان و تهيهکنندگان و بگويند ما مىخواهيم با اين 3 ميليارد تومان فيلم بسازيم به مراتب بهتر از چيزى که الان داريم مىبينيم، اما اين قضيه هيچوقت اتفاق نيافتاد. ما فارابي، ارشاد و بسيارى از مراکز مرتبط سينمايى را داريم اما الان کار به جايى رسيده است که اين اتوبوس را ما بايد هل بدهيم، يعنى نه تنها ما را سوار اين اتوبوس نکردند بلکه بايد پياده برويم تا سينما پيش برود در حالى که قرار بود ما مسافران اين اتوبوس باشيم.
يعنى باز هم مىرسيم به همان گلايه که وضعيت جامعه سينمايى به گونهاى است که فيلمساز بايد به دنبال مسئولان بدود و به گونه اى نيست که مسئولان بيايند سراغ فيلمساز و بگويند آقاى فيلمساز مثلا در فلان بخش سينما ما به وجود شما احتياج داريم؟
بله، براى مثال من يادم مىآيد که در اوايل دهه 60 و حتى دهه 70 به اين صورت بود که مديران ما را مىخواستند و طيف مختلفى از سوژهها را جلوى ما مىگذاشتند و مىگفتند شما مىتوانيد روى اين سوژهها کار بکنيد و من مطمئن هستم با طيفهاى مختلف سينما چنين برخوردى مىشد اما متاسفانه اين ديالوگها از سينماى ما حذف شد، الان يک تشکيلاتى به اسم خودش وجود دارد و در طرف ديگر ما قرار گرفتيم. اصلا منظورم اين نيست که وقتى ما به هم مىرسيم با همديگر سلام عليک نداريم، ما که دشمنى با همديگر نداريم اما واقعيت اين است که آن مهندسى که رهبرى انتظارش را داشتند اصلا رخ نداده است و هيچکس هم نيست که اين نقد را برگرداند به سمت اينها که شما بايد جواب بدهيد و از آن موقع تا حالا چه کردهايد؟ و اگر کارى کردهايد چرا جواب نگرفتهايد. چرا سينماى جنگ به اين سير قهقهرا کشيده شده است؟ بخشى از آن را من مىگويم به دليل زمان که دارد از آن اتفاق فاصله مىگيرد اما بخشى ديگر را من مىگويم که به دليل اين است که عملا موانعى تعبيه شد و نوعى نگاه خاص به سينماى جنگ به فيلمساز تحميل شد که در نتيجه فيلمساز خودش را کنار کشيد و گفت من اصلا نمىخواهم اينجورى حرف بزنم. چون اين حرف، حرف من و جامعه نيست و تنها حرف يک عده خاص است و نتيجهاش هم همين شرايطى مىشود که الان گرفتارش هستيم. من فکر مىکنم که بازگشت به خويشتن در اين مسير بسيار ضرورى است، الان وقتى تماشاگر مىخواهد برود سينما و فيلمىرا تماشا کند بايد خيلى سختى بکشد، اصلا سينماهاى ما چه دارند و چه جذابيتى براى مخاطب دارند؟ در حال حاضر چند سينما است که گرما دارد؟ وقتى که مثلا پسر من مىخواهد به سينما برود جلوى اريکه ايرانيان يا سينما آزادى قرار مىگذارد چون غير از اينکه اين سينماها مدرن هستند حواشى قشنگى هم دارند مثل فروشگاههاى متفاوت و ...، به نظر من بايد به يک تعريفى جديد از سينمادارى برسيم چرا که يک بوى گرده مرده در سينماها پيچيده شده است.
دليل اين موضوع اين نيست که برخلاف تمام دنيا که مديوم سينما را به عنوان يک هنر-صنعت مىشناسند ما حتى به عنوان هنر هم قبول نداريم و سينما را تنها براى زدن برخى حرفهاى خود قبول داريم؟
اتفاقا نکته مهم در همين است که نگاه ما به سينما نگاه ابزارى است و اگر هم ابزارى باشد قواعد اين استفاده ابزارى را بلد نيستيم و فکر مىکنيم اگر ما اين را دستورالعمل کنيم عمل مىشود اما رابطه اصلا دستورالعملى نيست و رئيس و مرئوسى در اينجا وجود ندارد که بخواهيم بگوئيم رئيس يک تصميمىرا بگيرد و مرئوس عمل کند چرا که اين حوزه؛ حوزه هنر است. هنر حوزهاى است که بايد با ذوق، روح و فکر فيلمساز تنيده بشود پس اين کارها جواب نمىدهد. البته من بايد يک نيش بزرگى هم به دوستان همکار خودم بزنم. چرا فيلمهاى ما نبايد فروش کند؟ و اصلا چرا اساسا نبايد فيلمهايى بسازيم که فروش کند؟ چرا مولفههايى را رعايت نمىکنيم که معناى اين مولفهها اين باشد که تماشاگر دست خانوادهاش را بيگريد و برود سينما. چرا ما اين کار را نمىکنيم و از اين تجربه جهانى استفاده نمىکنيم.
يعنى شما معتقديد حتى در همين شرايط کارگردانان مىتوانند فيلمهاى بهترى بسازند؟
من به شدت معتقد هستم که حتى در همين شرايط محتضر که من اصلا آنرا رد نمىکنم چرا من فيلمساز مىآيم و يک فيلمىمىسازم که خيلى هنر مىکنم و کيف که فيلمم در عرض دو ماه 100 ميليون فروش مىکند اما وقتى مىخواهم اين رقم را بين سينماها تقسيم کنم، مىبينيم که پول هر سانس 2 تا 3 نفر مىشود. واقعا چرا بايد اين اتفاق رخ دهد؟ آيا دراين وضع من فيلمساز سهيم نيستم؟ در نوع انتخاب سوژههايم سهيم نيستم؟
من هم مىگويم امروز وضعيت سينما وضعيت خوبى نيست، اما با همه اينها من فيلمساز چه نقشى دارم؟ حتى من تاکيد را بيشتر مىکنم و مىگويم من فليمساز آرمانگرا چه وظيفهاى دارم؟، آيا جزو آرمانهاى من يکى از مولفههايش اين نيست که مخاطب را جذب کنم؟ نبايد من سينمايى را داشته باشم که مخاطب احساس کند بايد فيلم من را ببيند؟ نبايد مولفههايى را رعايت کنم که مخاطب ايرانى جذب فيلمهاى من شوند؟
به همين دليل من هنوز هم جشنوارهها را بلاى جان سينماى ايران مىدانم به اين دليل که جشنوارهها مانند نفتى است که درايران وجود دارد و بلاى اقتصاد مملکت شده است،جشنوارهها هم بلاى جان سينماى ما شد. يعنى فيلمسازى که الان آنقدر که جيغ مىزند که فيلم من به فلان جشنوارهها مىرود در داخل آنقدر اعتنا نمىکنند. چرا بايد چنين باشد؟
پس دليل اينکه شما کمتر دوست داريد در جشنوارههاى خارجى شرکت کنيد همين مسئله است؟
نه، اين موضوع اصلا ارادى نبوده است و فکر مىکنم من فيلمهايم عمدتا نگاه محلى و بومىداشته است و چون بومى بوده طبيعتا از اين نگاه وقتى خارج مىشويم بازارى ندارد اگرچه اينها جريان مارکتينک است که متاسفانه سينماى ما در برخى مواقع دچار ضعف است و مثل جريان اتوبوس همان قضيه رفتن به جشنواره کن است. يعنى خيلى وقتها خودشان مىروند آنجا و اصلا کسى به فيلمساز کارى ندارد که آنجا برود و چيزى ياد بگيرد. من اصلا کارى به اين جريان جشنوارهها ندارم و فيلمسازان آرمانى خودم را مىگويم، فيلمسازانى که مردم، ناس، ملت و امت برايشان اهميت دارد، من اصلا به چيزهاى ديگر کارى ندارم. فيلمسازى ممکن است نگاهش نگاهى به شدت خاص باشد و اصلا به اين موضوع افتخار هم مىکند که فيلمهايى را بسازد که عده محدودى در حوزههاى سينماى روشنفکرى با آن ارتباط داشته باشند که اصلا به هنر اين آدم هم نمىشود ايراد گرفت که اى کاش حتى براى همين افراد هم ميدان باز بود اما متاسفانه چنين نيست. اما من روى صحبتم با فيلمساز آرمانگرايى است و نگاهش اين است که من مىخواهم با اين مردم ارتباط داشته باشم. پس چرا چيزى را نمىگوئيم که مردم با آن ارتباط برقرار کنند. يعنى در اين عدم استقبال مخاطب تنها مشکل سينمادار يا صندلىها است؟، آيا مشکل فقط ارشاد است؟ يا از ما هم تقصير است که نوع سينمايمان مخاطب پسند نيست. فيلمى ساخته شده است با 500 ميليون تومان که معنىاش اين است که بايد بيش از 1 ميليارد بفروشد تا به سرمايه خودش نزديک شود اما يکدفعه 50 ميليون مىفروشد و مفهومش اين است که اين فيلم شکست مطلق است. چرا اين موضوع ديده نمىشود؟ به دليل اينکه فيلم در پشت جريانات دولتى پنهان مىشود و اين مسائل ديده نمىشود در حالى که من معتقدم اصلا پنهان شود و دولت حمايت کند اما اين اخطار را بايد فيلمساز ما متوجه بشود و مواظب باشد فيلمىنسازد که بعدا بخواهند زير اين ماشين پنجر شده ما جک بزنند؟.
در واقع فيلمسازان ما بايد بتوانند همگام با موج جامعه و توقعات مخاطب حرکت کنند؟
بايد اين کار صورت گيرد و سوار بر اين موج بود، الان در سينماى آمريکا هم همين وضعيت است و فيلمسازان جدى آنها هم دارند يکسرى مولفههايى را رعايت مىکنند. ما چرا اين پشتوانه دولتى را از خودمان فاصله نمىاندازيم تا مجبور شويم به اين فکر کنيم که بقاى ما به اين است که مخاطب بيايد سينما و فيلم ما را نگاه کند؟ اگر من به اين بقاء فکر کنم مهندسى ذهن من هم به اين سمت خواهد رفت که چيزهايى را از مردم بگويم که شنيدن و ديدن آن براى مردم اهميت دارد.
خب اگر اجازه بدهيد روى همين موضوع يک مکثى داشته باشيم، شما طى دوران فيلمسازيتان به يکسرى از مولفهها رسيدهايد که تبديل شده است به امضا و وجه مشترک کارهاى ابراهيم حاتمىکيا، ما فيلمسازان مولف در سينمايمان فراوان داريم اما چه اتفاقى افتاده است که در شرايطى که مخاطب ما احتياج دارد فيلم خوب ببيند مردم نمىتوانند اصلا با خود فيلمساز در درجه اول ارتباط برقرار کنند؟
من معتقدم بخشى از اين موضوع به من فيلمساز و فيلمنامهنويس برمىگردد و بخشى ديگر به جريانى که در سينما موانع مىتراشد، موانع يعنى سختگيرىهاى بىمعنا که نفس فيلمساز را و نفس يک قلم را که بتواند به درستى حرکت کند و جولان بدهد را مىگيرد. و من حتى اينها را هم قبول دارم که جامعه امروز جامعهاى است که مردم گرفتارى دارند و زندگى در اين جامعه سخت است، وقتى مخاطب بخواهد در کلانشهرى مثل تهران با خانوادهاش برود سينما بايد در يک روز 50 هزار تومان خرج کند و اين اصلا شوخى نيست. حرف من اين است که در يک چنين وضعيت اضطرارى بر من فيلمساز بقاء مخاطب به هر شکلى لازم است اما نه به هر مجوزي. بايد يک چيزهايى را در فيلمهايمان رعايت کنيم تا مخاطب را با سينما آشتى دهيم. اين نگاه عبوس را بايد از خودمان بگيريم و اين در درجه اول بر من فيلمساز واجب است که بتوانم با اين مخاطب ارتباط برقرار کنم. بايد درد مخاطب را فهميد که شرايط اقتصادى بد جورى دارد او را له مىکند. من فکر مىکنم اين طرف قضيه هم وجود دارد و ماهايى که نگاهمان آرمانى است و نگاه به مردم برايمان اهميت دارد و هنر را براى هنر نمىخواهيم بگوئيم وهنر برايش در حوزه تعهد معنا مىشود. اگر در حوزه تعهد معنا مىشود، مىگويد که من علاقهمند به هنر سينما هستم اما دوست دارم اين هنر به سمت و سويى باشد که عليه ديدگاههاى آرمانگراى مردمى من نباشد.
ما تا اينجا از زاويه ديد مخاطب به مسائل نگاه کرديم و شما گفتيد که در شکلگيرى اين جريان فيلمسازان هم تاثير گذار هستند، اما بياييم و از زاويه ديد فيلمساز به اين مسئله نگاه کنيم. برخى از فيلمسازان مولف ما که شما آنها را آرمانگرا مىخوانيد وقتى درمورد شرايط کلى سينما حرف مىزنند هميشه يک بغضى در گلو دارند و شما هم جزو اين افراد هستيد. حالا سوال من اين است که چرا اين بغض همواره همراه با شما و برخى از فيلمسازان ما است؟ و چرا نمىتوانيم به آنها کمک کنيم حالا که شرايط مناسب براى کار ندارند حداقل اين بغض همراهشان نباشد؟
من نمىدانم جواب اين بغض را چه جورى بدهم و از کدام منظر نگاه کنم که حداقل بتوانم حرف خودم را زده باشم.من مىگويم اين موضوع يک سيکل کاملا معيوبى است که در جامعه سينمايى ما رخ داده است.همه به تعريفى غريبه شده ايم و يک محشر کبرى به جهت روابط برپا شده است.
يعنى دايره خودىها که سوار بر اتوبوس هستند خيلى بسته تر شده است؟
ببينيد اصلا ارتباطات ما با همديگر قطع است و اين در جامعه و زندگى فاميلى هم بدبختانه وجود دارد. پاتوقهاى ما از بين رفته است و ديگر پاتوق نداريم، محفلها وجود ندارند که بتوانيم همديگر را ببينيم و اگر وجود دارند خيلى ضعيف و کم است که آن هم خيلى خواص شرکت دارند و بقيه اصلا باهم ارتباطى نداريم و هرکسى دارد در جزيره خودش ناله خودش را مىزند و اصلا شرايط به گونهاى نيست که بتوان دور هم جمع شد، هنوزهم ما فيلمسازان يک سوءتفاهم تاريخى نسبت به همديگر داريم و هنوز همديگر را با اسمهايمان از هم تفکيک مىکنيم در حاليکه اين يک جبر تاريخى است. سى سال است که از عمر انقلاب مىگذرد و هنوز هم اين احساس در ما از بين نرفته است و چه در آدمهايى که به نوعى انقلابى مذهبى هستند و چه آدمهايى که اپوزوسيون هستند اين اتفاق نيفتاد و ما نتوانستهايم اين مسائل را فراموش کنيم.
بغض اصلى اين است که ما همديگر را نمىبينيم، چه اتفاقى بيفتد، چه جشنى باشد و ما همديگر را ببينيم، باز گلى به جمال تشکيلات خانه سينما به بهانههايى ما همديگر را مىبينيم، اين هم جزو همان آفتها است که درد همديگر را نمىفهميم. من مىگويم حالا اگه به اين وسعت هم نباشد لااقل بچههايى که دغدغههاى مشترک دارند و اشتراک نظر دارند روى مسائل ارزشي؛ اينها چرا نمىآيند دور هم جمع شوند. متاسفانه اين موضوع نيست و هيچوقت هم اتفاق نمىافتد، اتفاق هم نمىافتد که هيچ ممکن است من را به مراسم افطار هم دعوت کنند نروم چون خيلى مهم نيست که فقط سال به سال يک چنين مراسمى باشد و يکسرى مسئول حرفهايى را بزنند چون علاقه ندارم در نتيجه نمىروم.
پس براى اين بحث تو بايد بگويم که همه چيز ما يک تناسبى دارد و واقعيت اين است که کجايمان سرجاى خودش است که سينماى ما سر جايش باشد، سينما هم يک تجلى از خود جامعه است، جامعه الان کجايش سر جاى خودش است؟ بحرانهاى اقتصادى و سياسي؟ شرايط جامعه ما نسبت به محيط پيرامون و ارزشهايمان، اين جدال بزرگى است، به هر جهت معتقدم که همه چيز در جامعه جمع شده است تا يک چنين وضعيتى به وجود بيايد براى همين خيلى انتظار از اينکه ما در اين گوشه بتوانيم مهربان باشيم؛ درست نيست. ما حتى برقمان هم سر جاى خودش نيست.
اصلا سينماى ما برق ندارد!
دقيقا، به همين دليل در شرايط بحران همه چيز به هم ارتباط دارد اما در همين بحران يکى از چيزهايى که مىتواند تا حد زيادى مقابله به مثل کند اين است که فيلمساز ما بداند که براى طيف زيادى از جامعه بايد حرف بزند.
شما از لزوم اتحاد در سينما گفتيد. در بخشى از سينما ما انجمنى داريم به نام انجمن سينماى دفاع مقدس اما اين انجمن با تمام زحماتى که توسط شخص آقاى شرفالدين کشيده مىشود نتوانسته خيلى جوابگوى کارگردانان عرصه دفاع مقدس باشد، دليل اين قضيه چيست؟
به اعتقاد من تشکيلاتى که عقبه مالى و قدرت مالى خودش را از يک جريان نظامىبگيرد به شکل طبيعى بايد وامدار اين جريان باشد و اين بها ندارد.
يعنى اين وامدار بودن باعث بوجود آمدن تک جزيرههايى در سينماى دفاع مقدس شود؟
دقيقا، به عنوان مثال من يکى حتى يکبار هم پايم را به انجمن نگذاشتهام چون از روز اولى که اينجا تشکيل شد بدون اينکه بخواهم خداى نکرده به آقاى شرفالدين و دوستانشان در انجمن بىحرمتى کرده باشم گفتم اينجا بهترين سيبل است براى دوستانى که مىخواهند سينماى جنگ را قربانى کنند و متاسفانه به آن شليک کردند.
در واقع شما معتقديد اين قضيه که گروهى آمدند و گفتند ديگر دوران سينماى دفاع مقدس گذشته است از همين نقطه شروع شده است؟
دقيقا از همين نقطه شروع شد، چون همه ما را جمع کرد. من قبلا مىرفتم پيش فرمانده لشکر حضرت رسول و چون مرا مىشناخت به من تانک مىداد، مىرفتم جاى ديگرى اسلحه و فشنگ مىگرفتم و از جاى ديگرى سرباز و نيرو، وقتى تمرکز پيدا کرد آمد رفت زيرمجموعه آدمهايى که دغدغه اينها فرهنگى نيست و دغدغههاى صنفى دارند، چون دغدغههاى آنها جدى است و بايد جوابگو باشند اصلا برايشان مهم نيست که من چه وضعيتى دارم.
اين موضوع باعث نشده است که ما جنگ را فقط در خاکريزها بدانيم؟
اگر در همين حد هم بدانند خوب است چرا که مىتوانند در پادگانها فيلم بسارند، ما در سينماى آمريکا جان فورد را داشتيم که چقدر در پادگانها فيلم جنگى ساخت، ولى قرار نيست آن طرف پادگانها جلوه نداشته باشد، متاسفانه تفکر پادگانى آمد به اينکه همه مارا به يک مجراى تنگى انداخت. من خودم کتک خورده اين جريان هستم و نه نفر راى مىدانند که فيلم «برج مينو» ساخته شود اما نفر دهم چون درجههاى بيشترى داشت کل نه نفر را مىگذاشت کنار.طبيعى است که اين قواعد نمىتواند جواب سينماى دفاع مقدس را بدهد.
آيا همين قواعد باعث شده که تشکيلاتى خارج از قواعد سينما باعث توقيف «به رنگ ارغوان» شود؟
نه «به رنگ ارغوان» يک شرايط ديگرى دارد، اما من واقعا انتظار دارم و منتظر هستم که اين شيرينى را تشکيلات وزارت اطلاعات به من و مخاطبين بدهد که با نمايش اين فيلم در جشنواره امسال و در آستانه سىامين سالگرد پيروزى انقلاب، دامنه تحملمان را بالا ببريم و اميدوارم نظام با نمايش «به رنگ ارغوان» همه تحملش را نشان بدهد که سىسال تثبيت اين نظام بوده و با و وجود افرادى مثل ما که درجهت نظام کار کرديم اين فيلم مىتواند همگن باشد و از جشنواره فجر مىتواند به پرده سينماها برود. «به رنگ ارغوان» هم مثل بقيه فيلمهاى من است اما اصلا دلم نمىخواهد افتخار من هم اين باشد که فيلمم در محاق توقيف است و دلم مىخواهد که اين هديه را از اين دوستان مىگرفتم و تحمل مىکردند تا مردم اين فيلم را ببينند.
من قول داده بودم که در مورد «دعوت» سوالى نپرسم اما مىخواهم زير قولم بزنم و مصاحبه را با سوالى در مورد «دعوت» به پايان ببريم. حاتمىکيايىترين فيلمىکه مىشد در مورد مسائل اجتماعى و به خصوص سقط جنين ساخت سه اپيزود آخر است و شايد يکى از دلايلى که مخاطب تا پايان اپيزود پنجم در سالن مىماند همين تازه بودن شخصيتها است، اما فکر مىکنيد«دعوت» اين همه مخالفت را داشت؟
نه من به اين مخالفتها حق مىدهم و شايد من از يکسرى انتقادات دلخور باشم اما بازهم اين دلخورى زيباست. اما معنايش اين نيست که دستورالعمل براى من باشد. من واقعا به حرمت قلم احترام مىگذارم و دلم مىسوزد براى کسانى که مغلوب نفسانيت مىشوند و خودشان را کور مىکنند و نمىبينند که مخاطب چه برخوردى با فيلمهاى من دارد، من نمىگويم که فيلمى بدون ايراد ساختهام اما آيا «دعوت» ذهن را درگير مىکند يا نه؟ پس به اين ديگرى احترام بگذار. ولى من اصلا راهم را عوض نخواهم کرد و به کورى چشم برخى منتقدين کور همين راه را ادامه خواهم داد و باز هم از اين سينما حرف خواهم زد و بازهم از اين جنس فيلمها خواهم ساخت.
ولى چيزى که من را خيلى خوشحال کرد اين بود که ابراهيم حاتمىکيا طى اين مصاحبه هيچگاه نگفت که ديگر فيلم جنگى نخواهد ساخت.
نخير ابدا اين چنين نيست، من سينماى جنگ را دوست داشته، دارم و خواهم داشت و مطمئنا در آينده بازهم فيلم جنگى خواهم ساخت.